فیلم ساختن برای کودک درون

Sunday، July 12، 2009


فیلم ساختن برای گروه سنی کودک و نوجوان به نظرم باید خیلی سخت تر از سایر رده های سنی باشه و شاید هم به همین دلیله که فیلمهای ایرانی کمتر برای این رده سنی ساخته می شوند (نمونه خوبش رو از بعد ازکلاه قرمزی دیگه ندیدم !)
با رویه ای که فیلمسازان در سرتاسر دنیا دارند ، میشه به راحتی هر تصویری رو به اسم فیلم بزرگسال به خورد تماشاچیان داد و تنها این توجیه رو مطرح کرد که هر کسی سلیقه خاصی داره اما در رده سنی کودک و نوجوان و به خصوص نوجوان دیگه این توجیهات جایی نداره .البته هر کسی هم می تونه فیلم مورد علاقه اش رو پیدا کنه و فیلم دیدن برای بزرگسالان یک جور تفریحه پس نباید حتما معانی و مفاهیم عمیقی هم توش باشه (گرچند خیلی از فیلمها هم همینطوری است ) یعنی مباحث اموزشی و روانشناسی تو فیلمهای بزرگسالان بیشتر مربوط به پروپاگانداهای سیاسی و تبلیغات مختلفی است که معمولا اهداف سیاسی و اقتصادی پشت انها نهفته است و به همین دلیل هم دولتمردان سعی می کنند قبل از اقدام کردن برای فعالیت هایی که در نظر دارند، اول تبلیغات گسترده نهانی و آشکاررو آغاز کنند و بعد شروع به انجام عملیات مورد نظرشون کنند . این روزها،‌فیلمهای بی مایه و به درد نخور زیادی دیدم که سعی کردند مایه های سیاسی و تبلیغاتی رو بگنجانند و نمونه خیلی خوب از این فیلمها هم میشه فیلم "کشتی گیر" که بعدا راجع بهش می نویسم ! یا حتی همین سریال نرگس خودمون که مفاهیم مربوط به انرژی هسته ای رو به بدترین شیوه ممکن تبلیغاتی از نصفه‌های سریال چپاندند تو خونه‌های مردم !
‌قصدم گفتن و نوشتن از این مفاهیم سیاسی و تبلیغاتی نیست که تو هر فیلمی که می بینم یه تیکه از این تبلیغات‌ها وجود داره و هر از گاهی بهشون اشاره می کنم ولی اینجا قصدم گفتن از اهدافی است که باید در فیلمهای مربوط به رده سنی کودک و نوجوان گنجانده شود. در ایران چون فیلمهای این رده سنی کمه ،معمولا مفاهیم هم خیلی کمه و فقط در سریالهای تلویزیونی مربوطه به این رده سنی اونهم با مفاهیمی چون ارزش دوستیها یا دروغ نگفتن و بچه خوبی بودن یا به تصویر کشیدن اثرات فقر تو این رده سنی به کار میره ولی هالیوود و به تبع اون تمام فیلمسازان اروپایی هدفی رو در پیش گرفته اند که بیش از هر هدف دیگه ای برای پیشرفت جامعه شون موثره و اون هم اینه که به بچه ها و رده سنی نوجوان اعلام کنندکه تو می تونی هر کاری که دوست داشته باشی رو انجام بدی و موفق باشی . 90 درصد فیلمها و کارتونهایی که تو این چند وقت دیدم فقط روی همین هدف تمرکز داشته اند و هدف خیلی خوبی هم هست .
فیلم سفر یا switch محصول کشور نروژ که چند روز پیش از تلویزیون خودمان پخش شد نمونه بسیار خوبی برای این نوع فیلم هاست . یکی از موضوعاتی که این روزها جوامع امریکایی و اروپایی باهاش سر در گریبان هستند، مسئله طلاق پدر و مادرها و تنهایی بچه هاست وسعی میشه در انواع و اقسام رسانه ها و فیلمها به بچه ها گفته بشه که این مسئله چیز غریبی نیست و در سرنوشتشون اصولا اگر بی تاثیر نباشه ، میشه گفت که کمترین تاثیر رو داره .یا اینکه چطور میشه ،‌با یک دوست خوب ،‌زندگی ادم عوض میشه و اگر هدف داشته باشی و برای هدفت تلاش کنی ،‌ هیچ ارزویی نیست که دست یافتنی نباشه .
فیلم سفر با همین موضوعه . معلوم نیست پسر 15 ساله فیلم چرا پدرش رو از دست داده ولی وقتی به همراه مادرش از اسلو به یک روستای کوچیک در نروژ میره ،‌با مردی که همسایه شون بوده آشنا میشه که راه زندگیش رو عوض میکنه و بهش هدف میده و بعد هم کمکش میکنه که به هدفش برسه . این تلاش برای رسیدن به هدف اینقدر جذاب و دلنشین به تصویر کشیده شده ( مثل تصویر تلاش پسر برای نگه داشتن تعادلش در اتوبوس برای اینکه زمین نخوره ) که نمی تونی از فیلم دل بکنی .
البته نمیشه از شخصیت پردازی تومن Tommen همون مرد همسایه چیزی نگفت ،‌از تنهاییش ،‌از بی هدفیش و از سرخوردگیش از اجتماع و علاقه مفرطش به بستنی و سواحل گرمسیری . با دیدن شخصیت تومن آدم به اوج سرمای نروژ و افسردگی های ناشی از اون پی می بره . آدمی که تموم خونه اش رو با تصاویر ساحل یک دریا و در نقطه ای گرمسیری پر کرده ،‌دراوج سرما به خاطر خاطرات قدیمی در گرما بودن ،‌بستنی می خوره و به خاطر شکست عشقی ای که خورده ، از تمام مردم گریزون شده و به نوعی منزوی شده. ولی اون گیجی و منگی اش رو خیلی دوست داشتم !‌خیلی خندیدم و البته بعد از اون خیلی فکر کردم که چرا به بچه های ما یاد نمی‌دهند که آدم فقط کافیه "بخواد" کاری رو انجام بده تا اون کار انجام بشه .به نظر تو چرا ؟

...............

دانستن

چند وقت پیش فیلم knowing رو دیدم. البته معترفم که انتخاب فیلم‌هام اصلا درست و حسابی نیست و فعلا که سر رشته زیادی از انواع و اقسام فیلم‌ها و سازندگانشون ندارم ،‌ترجیح میدم مثل مردم عادی فیلم ببینم .(چون بازی نیکلاس کیج رو دوست دارم ،فیلم رو خریدم !) چون هر چی باشه من که نمی‌خوام فیلم نقد کنم ،‌می خوام از داستانهاش بنویسم و کاری ندارم چی به چیه و کی ساخته و کی نقد کرده ولی تو جستجوهام دیدم که کارگردان فیلم ، الکس پرویاس است که قبل از این فیلم I robot رو ساخته بود . فیلمی که از اون دسته فیلمهاست که بعدش میگی : اوهوم !‌و میری سراغ فیلم بعدی !
فیلم "دانستن" اگر بشه این اسم رو روش گذاشت درباره یک استاد دانشگاهه که نجوم درس میده و با وجود اینکه پدرش کشیش بود ،‌ وقتی یکی از دانشجوهاش ازش درباره وقوع تصادف در خلق شدن زمین و انسان می پرسه ،‌جواب درستی نمی تونه بهش بده چون در واقع هم یه چیزهایی رو قبول داشته و هم نداشته ! این مرد که همسرش رو در اثر یک اتش سوزی از دست داده و به همراه پسر کوچیکش زندگی می کنه ،‌بر اثر اتفاق، دست نوشته ای از دختری که 50 سال پیش در این شهر زندگی می‌کرده به دستش می رسه که این دستنوشته تماما عدد بوده . وقتی اعداد رو بررسی می کنه ، می بینه این اعداد تصادفی‌ هم نوشته نشده اند و هر کدام طول و عرض جغرافیایی و تاریخ روزی است که قرار است اتفاقات ناگواری برای انسانها بیافتد و حتی تعداد کشته شدگان این حوادث . از سقوط هواپیما و خارج شدن قطار از ریل بگیر تا حادثه 11 سپتامبر و همان اتش سوزی ای که منجر به مرگ زنش شد . اما تاریخ دیگری همچنان وجود داشت که تعداد مرگ و میر آن EE بود . یعنی Every one Else یعنی تمام کسانی که در زمین باقی مانده اند.
این داستان با اتفاقات دیگری در هم پیچیده میشه و در نهایت به این نتیجه میرسه که این دانشمند میفهمه که یک پدیده ای که قبل از این درباره خورشید پیش بینی کرده بود داره به وقوع می پیونده . و اون اینه که خورشید داره از هم می پاشه و به تبع اون تمام منظومه شمسی هم از بین میره . اما پسرش در این بین با ادمهای فضایی رابطه برقرار کرده بود و فرازمینی ها که پیش بینی چنین روزی رو می ‌کردند ،‌پسر مرد و دختر دیگری رو با خودشون از زمین می برند و بعد مرد درحالی که به خونه پدریش برگشته با خانواده اش و به همراه تمامی مردمی که باقی موندند ،‌می میره .
فیلم خوبیه .داستانش به همین سادگی که من اینجا نوشتم هم نیست و چیزی که باعث شد به فیلم بیشتر فکر کنم ،‌تصویری بود که قرآن از روز قیامت به مسلمونا نشون داده و این فیلم چقدر تصویرش به این روز نزدیک بود و جالب اینکه طی همون چند روز داشتم به شدت معارف می خوندم که این فیلم رو هم تصادفا خریدم !‌
"در روز قیامت وضع آسمان دگرگون می شود و ستارگان از جای برکنده می شوند . آسمان دچار نوعی تموج و حرکت و پاره پاره و شکافته می شود و مانند گل سرخ و روغن و فلز مذاب نمایان می گردد و سرانجام به شکل دود در آمده و در هم پیچیده می شود . نور خورشید و ماه به خاموشی می گراید ،‌نظم آنها بر هم می خورد و به سوی زمین پرتاب می شوند ." این صحنه رو به عینه تو این فیلم دیدم ! جالب نیست !
جالب تر اینکه در صحنه آخر فیلم پسر و دختر کوچکی که توسط فرازمینی ها به جایی مثل بهشت منتقل شده اند ، از بین گندمزارهای زیبا رد می شوند و در آسمانی زیبا به سمت یک درخت قدیمی می روند.
چند خط پایین تر تو کتاب معارف نوشته : بهشت و جهنم را خدا از همان روز ازل آفریده و پیامبر در معراج خود ،‌بهشت و جهنم را دیده . یعنی واقعا بهشت مثل جایی است که در این فیلم تصویر شده ؟ یه جایی مثل همون مزرعه زیبایی که گلادیاتور قبل از مردنش ،زن و بچه اش رو در اونجا دیده بود ؟ (چقدر این دو منظره به هم شببیه بود). مطمئنم بعد از تموم شدن امتحانها ،حتما این فیلم رو یکبار دیگه می‌بینم .
..........................

بند 209

Saturday، July 11، 2009

نشسته رو کاناپه داره برای سومین بار تکرار سریال جومونگ رو نگاه می کنه. از بس این فرمولهای ریاضی رو نوشتم و باز هم حفظ نشدم ،‌سرم درد گرفته . لامپ فلورسنت یعنی تمام چیزی که من ازش می ترسم !‌ یعنی یه سردرد درست و حسابی . بلند میشم ، میرم یه پارچ آب میارم تو اتاق که برای سردردم بهترین دواست . نگاه لامپ مهتابی میندازم و نمیدونم چرا یاد نوشته یکی از کتابهام می‌افتم که یه روزی چقدر ازش خوشم می اومد و امروز از نویسنده اش بیزارم !‌ از سلول زندان نوشته بود و لامپ فلورسنتی که هیچ وقت خاموش نمی شد . بی اختیار یاد سمیه می افتم ‌،گوشی رو برمی‌دارم و زنگ می‌زنم به امیر رضا شوهرش . میگه تلفنی حرف زده ،‌حالش خوبه .
– کجاست ؟
– وقتی زنگ زد گفت اوینه بند 209 .
- حدس می زدم . امیدی هست ؟
- ای یه جورایی . امیدواریم این هفته یا هفته آینده آزادش کنند ولی هیچی معلوم نیست .
تلفن رو قطع می کنم و بیخودی دور اتاق راه میرم . جومونگ تموم شده و حالا داره تو آشپزخونه ظرف میشوره ، داد میزنه تلفن با کی حرف می زدی؟ پیش خودم فکر می کنم چقدر تو این خونه آدم حریم خصوصی داره !
حال ندارم تا آشپزخونه برم . بلند بلند داد می زنم : با امیر رضا شوهر سمیه حرف می زدم . میگه شاید هفته آینده آزاد بشه .
میگه : خدارو شکر .
داد میزنم : میگه بند 209 هه. می دونی آخر و عاقبت همه ما روزنامه نگارها یه جورایی به همین جا ختم میشه . عدد بامزه ایه !
انگار طاقت نیاورده ،‌خودش رو میرسونه به اتاق .
– ولی تو که گفتی کسی با تو کار نداره؟
یاد روزهایی می افتم که برادران کیهانی افتاده بودند به جونم که اعتراف کنم دوم خردادی بودم و از خورشید و وطن امروز برم بیرون. خنده ام می گیره از این همه استدلال مزخرفی که تو روزهای درگیری براش کردم که نگران نباش . منو نمی گیرند!‌
میگم : هیچکی تو این مملکت از فردای خودش خبرنداره .
میگه : نگفتم روزنامه نگارها مرغ عزا و عروسیند ؟
می خوام هیچی نگم ولی نمیشه . دوباره راهش رو میکشه میره تو آشپزخونه ، داد می زنم : اینو که خودم قبل از انتخابات بهت گفتم !
..................

میانبُر از نوع مردانه !

در حین درس دادن استان ، با اون همه فرمول ریاضی ،‌تند تند می نوشتم که از تخته جا نمونم . یک عالمه نمودار و نوشته روی تخته بود که باید همه رو می نوشتم. خیلی ها رو هم نمی نوشتم و نت برداری می کردم تا تو خونه مسئله رو حل کنم . باز هم نزدیک بود جا بمونم و استاد تخه رو پاک کنه . وقتی تموم شد و استاد منتظر مونده بود تا باقی بچه ها هم حل مسئله رو بنویسند نگاهی به پسرها انداختم که هیچی نمی نوشتند !‌گفتم عجب دل خجسته ای دارند اینها که هیچی نمی نویسند و با خیال راحت دارند سیر می کنند تو کلاس !‌
برگشتم نگاه تخته کردم ،‌استاد داشت کم کم از دست بچه هایی که جا مونده بودند ،‌عصبانی می شد که نور فلاش خورد تو تخته و همه یکدفعه با تعجب برگشتند نگاه ته کلاس کردند !
یکی از پسرها که اصلا یه کلمه هم ننوشته بود ، با دوربین موبایلش از کل تخته عکس گرفت !
استاد مرده بود از خنده !‌ گفت راحت طلبی از نوع مردونه اش یعنی این !‌
................

نیروی درون

Thursday، July 09، 2009

شبکه یک ، فیلم سینمایی نیروی درون رو نمایش می داد . فیلم درباره مردی است که زندگیش رو با اجرای برنامه می گذروند و از بد روزگار بعد از مدتی که از کار اخراج میشه ، به یک بی خانمان تبدیل میشه. فیلم در واقع زیاد به عمق بی خانمان بودن مرد و به تصویر کشیدن اون نرفت و سعی کرد نشون بده اگه اعتقاد داشته باشی که خدا همیشه با توست و همیشه هواتو داره ، اونوقت اول از همه می تونی مشکلاتی که با خودت داری رو حل کنی و به "عشق" برسی و بعد به هر چیز که در این دنیا می خواهی.
فیلم (نیروی درون) فیلم جالبی بود ولی اونی نبود که توقع داشتم. انگار یکی از کتابهای روانشناسی امریکایی مثلا کتاب آنتونی رابینز رو به یه فیلم داستانی تبدیل کرده باشند. تو یه مقاله که یادم نماید کجا خوندم ، نوشته بود که بعد از بحران جهانی اقتصادی خیلی از مردم ورشکسته شده و بی‌خانمان شدند. شاید این فیلم بیشتر برای دلداری دادن به بی‌خانمان‌های امریکایی خوب باشه . همون‌هایی که امروز لب‌تاپ به دست تو خیابونها می‌خوابند و تو دنیای مجازی شخصیت والاتری دارند تا دنیای حقیقی. (این مقاله رو اینجا می تونید بخونید ) چند تا دیالوگ و حس شخصیت هاش رو دوست داشتم. مخصوصا اونجایی که نیل، نقش اول داستان نشسته رو زمین تا اتوبوس بیاد و بره به شهری که توش کار پیدا کرده . نگاهی به کیفش میندازه و میگه : "آدم وقتی می‌بینه تمام دار و ندارش تو یه کیف جا میشه ، احساس غریبی داره ."
یه جای دیگه هم دختری که تو اتوبوس نشسته ، وقتی مرد از اتوبوس می خواد پیاده بشه و ازش خداحافظی می کنه ، میگه : "خداحافظی نکن خداحافظی برای موقع اخراج شدن از محل کار و دور شدن از آدمهای بده ، همیشه بگو تا بعد یا به امید دیدار . نگو خداحافظ."
یه جمله بامزه هم داشت که مطمئنم هر وقت یه پیتزای گنده ببینم، فورا یادم می افته : "عجب پیتزای بزرگ و خوشمزه‌ای ! مزه اش تو جعبه از توی سطل آشغال بهتره ! "
....................

دیگه هیچی نمی‌خوام!

Monday، July 06، 2009

این روزها زیاد استرس دارم .می خوابم استرس دارم ، ‌میرم بیرون استرس دارم ،‌میرم سر کار استرس دارم . برای اولین بار تو عمرمه که اینقدر برای امتحانهای دانشگاه استرس دارم . البته تنها امتحانها نیست ،‌امتحانها ،‌یه آزمونه واسه اینکه یه چیزایی رو به خودم ثابت کنم و مهم تر از همه اینکه به خودم ثابت کنم ،"ما می توانیم "یعنی "من می تونم"!
اینقدر حجم کار تو این چند وقت زیاد بود که به هیچ کاری نرسیدم . چه برسه به درس خوندن ! ‌اونهم ریاضی !‌ وقتی کمیته بحران فقط فردا رو تعطیل کرد‌،ناراحت شدم . تنها چند هفته به "روز بزرگ" نمونده و من هنوز هیچی نخوندم !‌ خدا خدا می کردم که این چند روزه روزنامه رو تعطیل کنند تا بتونم حسابی درس بخونم ولی تا همین حالا خبری نبود . خوب !‌حالا اعلام کردند که تا جمعه تعطیله ...
دیگه چی می خوام ؟ هیچی ! مرسی خدا !‌
..............................................

مستند انسان و دانش - تبت


معمولا این خاصیت تلویزیونه که شبهای عزا و شبهای عیدش عین همه و هیچی برنامه خوب نداره . دیشب هم مثل تمام شبهای عید دیگه ، نه برنامه خوبی داشت و نه فیلم و سریال قابل توجهی . اینقدر این کانال و اون کانال کردم که دیدم تو شبکه آموزش داره یه مستند نشون میده راجع به تبت . مستند خوبی بود و در کنار داستان اصلی مستند که بازدید یکی از سران معبد از معبدی در تبت بود ،‌داستان زندگی بعضی از آدمهای اون روستا هم به تصویر کشیده شده بود. نمی دونم چرا، ولی داشتم فکر می کردم کاش این مستند رو گروه دیگری غیر از انگلیسی ها و احتمالا تلویزیون بی بی سی می ساختند . انگار این عادت غربی هاست که باید تمام دین و سنت و حتی باور مردم دیگه و طرز زندگی کردنشون رو به سخره بکشند.
داستان با جریان بازدید یکی از رهبران بودایی از معابد تبت شروع شده بود که به دلیل اینکه بعد از بیست سال ،‌این اولین بازدیدی بود که صورت می گرفت ،‌نشون میداد معبد چقدر کثیف بوده و برای این بازدید تمام کاهنان افتادند به تمیز کردنش. تمیز نبودن محیط زندگی ،‌باور داشتن به چیزهایی که برای باقی مردم خنده داره ،‌طرز رفتار با حیواناتی مثل سگ و به خصوص توالت های عمومی ،‌مهمترین مسایلی است که معمولا در گزارشهای اجتماعی خبرنگاران غربی ازکشورهای شرقی حتما روش زوم میشه . ‌
داستان با این بازدید و معبد کثیف بوداییان شروع میشه ،‌به اختلافات مردم چین و تبت میرسه که حتی مهمانداری در تبت دوست داره به جای اینکه از چینی‌های مسافر پذیرایی کنه ،‌ترجیح میده اروپاییها را پذیرا باشه ،‌بعد به جریان تخلیه فاضلاب توالت این مهمانخانه میرسه و توالتی که اصلا شبیه توالت فرنگی نیست (اینجا یاد نوشته های شان پن و ترسش از توالت های تهران در سفرش به ایران افتاده بودم !) بعد میرسه به فردی که در روستا بدون مجوز پزشکی به طبابت مشغول بود و طبابت که نه ،‌با توسل به راههای به ظاهر دینی و راههای عجیب و غریبی مثل تف کردن تو صورت مردم ، اونها رو شفا می داد و تعداد بیماران او را با تعداد بیماران بیمارستان مقایسه کرده بود و اینکه زنی که 7 ماهه درد زایمان داشت ،‌ اجازه نداد در بیمارستان مداوا شود و بعد از ملاقات با این فرد ،‌خودش به خودی خود خوب شد و هشت ماهگی زایمان کرد ! بعد هم در ادامه به جریان کاهنان معبد و دوستیشان به سگها اشاره کرد که مجبور شده بودند به خاطر بازدید رهبر مذهبی شان ،‌سگ ها رو از معبد جمع کنند و با چه طرز فجیعی این کار را انجام می دادند !
نمی دونم این بد نشون دادن تموم خطه شرق و در عوض مترقی نشان دادن فرهنگ غرب تا چه حد می خواد در به ظاهر مستندهای این گروهها ادامه پیدا کنه ولی با وجود اینکه اعتقاد دارم ،‌اعتقاد داشتن به شفابخش بودن تف های یه مرد کثیف ، مزخرفه ، به همون اندازه هم این مستندها مغرضانه طراحی شده و تصویر برداری شده . فقط کافیه یاد یکی از مستندهای کریستین امانپور از فرهنگ مذهبی مردم ایران بیافتیم که در روز عاشورا از زنی می پرسید که چرا برای امام حسین گریه می کنی و بهش اعتقاد داری ،‌بعد که زن به خاطر ناراحتیش نتوسنت جوابی بده ،‌بهش گفت تا به حال چیزی از امام حسین خواستی که بهت داده باشه ،‌زن همجواب داده بود : یه روز اصلا پولی تو خونه نداشتم و وقتی از امام حسین خواستم کمکم کنه ،‌یه دو هزارتومانی تو کمد پیدا کردم !‌یعنی تموم اعتقادات ما شیعیان به امام حسین یا مسلمونا در همین چیزها خلاصه میشه ؟

-----------------

برای سمیه؛ غمسُرده ترین رفیق این روزگار


در ماشین رو باز می‌کنه و میشینه تو ،‌بعد ازسلام و علیک بی حالی که باهام می کنه نگاهی به سی دی تو ضبط ماشین میندازه و میگه : ببین ! از حالا گفته باشم ، امروز روز افسردگی و غمُسردگیه ها ! از آهنگ های شاد خبری نیست . میگم:باشه . من هم مثل خودت غمسرده ام !‌راه می افتیم میریم سمت درکه ،‌همون جای همیشگی که هندونه می خوریم و کلی حرف می زنیم و می خندیم و سعی می کنیم که غصه هامون یادمون بره .
یه روز دیگه تا میشینه تو ماشین سی دی های غمگین رو می خواد از پنجره بندازه بیرون که جلوش رو می گیرم !‌میگه امروز رو روز شادی اعلام می کنم !‌بیخود بیخود می خندیم !‌هی ویراژ میدیم تو بزرگراه مدرس و بالاخره میرسیم دوباره درکه !‌دوباره یه هندونه خنک که تازه از تو حوض آبی حیاط مغازه آوردنش بیرون ... و بعد هم راهمون رو می کشیم و میریم خونه.
سمیه !‌ این روزها چقدر دلم برات تنگ شده . نمی دونم کجایی ،‌اصلا نمی‌دونم به چه جرمی گرفتنت و حالا سه هفته است که اصلا خبری ازت نیست ولی ...
این روزها،‌بدون تو همش روزهای غمسُردگیه ....

.................................

قهرمان ... یا افسانه

Saturday، July 04، 2009

لیوانهای آب و زهر را جلوی روش گذاشت و گفت : حداقل باید "مرگ" رو از "زندگی" تشخیص بدی، اگر می‌خواهی پیشنهادت رو برای تسلیم شدن قبول کنم ،‌باید یکی از لیوانها را بخوری.
فرمانده جوان نگاهی به لیوان ها انداخت ،پیرمرد با طعنه گفت : چیه می ترسی ؟
مرد جوان هر دو لیوان را سرکشید ...
از صحنه های تاثیرگذار سریال جومونگ بود ،‌جایی که تفاوت های عمیق یک فرد عادی با یک قهرمان مشخص میشه.
-------------------------------------------------------------------

سرشارم از زندگی

Sunday، May 31، 2009

فکر می کنم زندگی کلا داره به سمت خوبی میره . اتفاقات خوبی واسه آبجی کوچیکه افتاده ،‌دایی کوچیکه هم همینطور . همه خانواده یه جورایی داریم پوست میندازیم . مامان هم حال و روزش بهتره . آرامش خوبی حکمفرماست . خیلی از کارهایی رو که نتونستم تموم کنم ،دارم به سرانجام می رسونم . خیلی از آدمهای بد به جبر روزگار و اراده خوب خدا از زندگیم بیرون رفتند و حالا خیلی خوبه ...
‌یعنی به نظرت همه اینها نشون‌دهنده یک اتفاق زیبای خیلی بزرگ نیست ؟
سرشارم از زندگی ....