خاطرات یک روز پرهیجان!
تا به حال تو درگیریها و تظاهراتهای خیابونی شرکت نکرده بودم و گهگاهی فقط از کنارشون رد شده بودم و یا بعد از اینکه همه رفته بودند میرسیدم به محل دعوا!
چهارشنبه برای اولین بار دل رو زدم به دریا و رفتم تو خود معرکه! داشتم مثل بچه آدم میرفتم مجلسها، بعد از میدون ولیعصر، کریمخان به طرف هفت تیر رو بسته بودند، رفتم از تو خیابون میرزای شیرازی و مطهری دور بزنم برم هفت تیر که تو ترافیک موندم، ماشین رو وسط خیابون ( این رو خوب بخون ، درست وسط خیابون میرزای شیرازی!) پارک کردم و کیف به دست راهی هفت تیر شدم تا یه مسیری رو پیاده برم برسم مفتح و بعد به سمت بهارستان برم (مسیر رو مثل لقمه دور گردنم میچرخوندم!) دیدم نمیتونم پیاده برم! هی موتوری بود که از خیابون رد میشد، میگفت خانوم موتو؟ دل و زدم به دریا و گفتم آره و پریدم بالا! کیف کوله پشتیم رو انداختم رو پشتم، کیف لبتاپ رو هم گذاشتم بین خودم و آقای موتوری و گفتم هفت تیر! آقا موتوریه گفت خانوم اشک آور زدندها! گفتم عیب نداره برو! همچین با دل قرص گفتم برو انگار اگه همین حالا بزنند یارو رو بکشند، قراره من پول خونش رو بدم! اونهم فقط با 3 هزار تومنی که تو جیبم بود!
خلاصه راه افتادیم و از خیابون مطهری و کوچه پس کوچهها رسیدیم به مفتح. تو مطهری درست روی پلی که از مدرس میگذره، بالا و پایین پل پر از آدم بود. ماشینها هم پشت سر هم بوق میزدند. اون پایین دعوا شد و چند تا از مردم ریختند سر یه مامور و زدنش، از بالای پل صدای "یا حسین میرحسین" بود که پیچید تو فضا ... همکارهای ماموره ریختند تو جمعیت و شروع کردن به زدن مردمی که وسط بزرگراه بودند! از این بالا دوباره همه مامورها رو هو کردند!
مفتح هم به سمت پایین بسته بود. به آقا موتوریه گفتم حالا چکار کنیم؟ یارو عشق برنامهتر از من گفت سفت بشین خانوم رد میشم از بینشون!
مامورها داد زدند موتوری نرو، موتوری با من رفتیم تو مفتح! از تو متروی مفتح صدای بلند شعار میومد. مترو سوارها شعار میدادند و از ایستگاه خارج میشدند و مامورها هم نگاهشون میکردند!
عکسهای تجمعات خیابونی روز قدس و بقیه تجمعها رو دیده بودم ولی باورم نمیشد اینقدر جمعیت کم باشه. هر قدر سمت هفت تیر میرفتیم جمعیت بیشتر ولی پراکنده تر میشدند. اکثرا دختر و پسرهای کم سن و سال بودند و خانمهای سن و سال داری که بودند اکثر تیپها سلطنتطلب بود! از این عاشقهای رضا پهلوی و این حرفا!
هفت تیر پر مامور بود و هر از گاهی هم هر کسی رو که توخیابون راه میرفت با باتوم میزدند، جنبشیها هم یکدفعه همه با هم جمع میشدند شعار مرگ بر دیکتاتور و یا حسین میرحسین سر میدادند و یکدفعه پراکنده میشدند!
جالب اینجا بود که مغازهها درشون بسته بود ولی در ادارههای دولتی و غیر دولتی باز بود! یکدفعه همه میچپیدن تو ادارهها و هر جایی که درش باز بود! یکی از بچهها تو یه اداره خصوصی تو میدون هفتتیر کار میکنه، میگفت رییس شرکتمون حزبالهی خفن ولی میگفت درو باز بذارید این دیوونهها بیان تو کتک نخورند!
مناظر جالبی بود. انگار ملت اومده بودن سیزده بدر! دختر و پسرها دست تو دست هم و تو جمعهای چهار پنج نفره واسه خودشون میگشتن و تا یه ذره بوی اشک آور میاومد همگی با هم سیگار روشن میکردند! جالب اینجاست که بعدا شنیدم دو تا از دوستان (!) که یکیشون بسیجیه و یکیشون طرفدار جنبش سبز با هم از میدون نوبنیاد راه افتادند به سمت هفتتیر و تو هفتتیر محترمانه از هم خداحافظی کردند و برای همدیگه آرزوی موفقیت کردند و یکی رفته طرف مردمی که شعار میدادند و اون یکی رفته طرف بسیجیها! از اینکه این دو تا دوست شفیق چقدر همدیگه رو زدند خبری در دست نیست ولی ظاهرشون نشون میده که هر دو تخلیه روحی شدند! یکی دیگه از دوستهای جنبش سبزیم میگفت بسیجیها که اومدند، نیروی انتظامی خودش فراریمون میداد، خانومش گفت نه بابا چرا دروغ میگی؟ خودت قبلش چقدر از نیروی انتظامی کتک خوردی؟
گفتم حالا چقدر زدید؟ دختره خندید و گفت: یکیشون رو بد زدم ولی اونا هم منو زدند! این بابا(منظورش آقاشون بود!) نیومد نجاتم بده، رفتیم خونه تا خورد زدمش!
بالاخره خودم رو رسوندم بهارستان و مجلس تعطیل شد، دوباره برگشتم هفتتیر. طرفهای بعد از ظهر بود و تا حد زیادی خلوت شده بود. منم که داغون، رو موتور هوا خورده بود به کلهم سرما خورده بودم. کلی راه رو دوباره تا میرزای شیرازی پیاده رفتم. ماشین همچنان وسط خیابون بود! شانس من آقا موتوریه همون 3000 تومن رو هم ازم گرفته بود و اگه نمیرسیدم به ماشین تو خیابون از فرط استخون درد و سرماخوردگی میمردم! این بود از خاطرات یک روز پرهیجان!
چهارشنبه برای اولین بار دل رو زدم به دریا و رفتم تو خود معرکه! داشتم مثل بچه آدم میرفتم مجلسها، بعد از میدون ولیعصر، کریمخان به طرف هفت تیر رو بسته بودند، رفتم از تو خیابون میرزای شیرازی و مطهری دور بزنم برم هفت تیر که تو ترافیک موندم، ماشین رو وسط خیابون ( این رو خوب بخون ، درست وسط خیابون میرزای شیرازی!) پارک کردم و کیف به دست راهی هفت تیر شدم تا یه مسیری رو پیاده برم برسم مفتح و بعد به سمت بهارستان برم (مسیر رو مثل لقمه دور گردنم میچرخوندم!) دیدم نمیتونم پیاده برم! هی موتوری بود که از خیابون رد میشد، میگفت خانوم موتو؟ دل و زدم به دریا و گفتم آره و پریدم بالا! کیف کوله پشتیم رو انداختم رو پشتم، کیف لبتاپ رو هم گذاشتم بین خودم و آقای موتوری و گفتم هفت تیر! آقا موتوریه گفت خانوم اشک آور زدندها! گفتم عیب نداره برو! همچین با دل قرص گفتم برو انگار اگه همین حالا بزنند یارو رو بکشند، قراره من پول خونش رو بدم! اونهم فقط با 3 هزار تومنی که تو جیبم بود!
خلاصه راه افتادیم و از خیابون مطهری و کوچه پس کوچهها رسیدیم به مفتح. تو مطهری درست روی پلی که از مدرس میگذره، بالا و پایین پل پر از آدم بود. ماشینها هم پشت سر هم بوق میزدند. اون پایین دعوا شد و چند تا از مردم ریختند سر یه مامور و زدنش، از بالای پل صدای "یا حسین میرحسین" بود که پیچید تو فضا ... همکارهای ماموره ریختند تو جمعیت و شروع کردن به زدن مردمی که وسط بزرگراه بودند! از این بالا دوباره همه مامورها رو هو کردند!
مفتح هم به سمت پایین بسته بود. به آقا موتوریه گفتم حالا چکار کنیم؟ یارو عشق برنامهتر از من گفت سفت بشین خانوم رد میشم از بینشون!
مامورها داد زدند موتوری نرو، موتوری با من رفتیم تو مفتح! از تو متروی مفتح صدای بلند شعار میومد. مترو سوارها شعار میدادند و از ایستگاه خارج میشدند و مامورها هم نگاهشون میکردند!
عکسهای تجمعات خیابونی روز قدس و بقیه تجمعها رو دیده بودم ولی باورم نمیشد اینقدر جمعیت کم باشه. هر قدر سمت هفت تیر میرفتیم جمعیت بیشتر ولی پراکنده تر میشدند. اکثرا دختر و پسرهای کم سن و سال بودند و خانمهای سن و سال داری که بودند اکثر تیپها سلطنتطلب بود! از این عاشقهای رضا پهلوی و این حرفا!
هفت تیر پر مامور بود و هر از گاهی هم هر کسی رو که توخیابون راه میرفت با باتوم میزدند، جنبشیها هم یکدفعه همه با هم جمع میشدند شعار مرگ بر دیکتاتور و یا حسین میرحسین سر میدادند و یکدفعه پراکنده میشدند!
جالب اینجا بود که مغازهها درشون بسته بود ولی در ادارههای دولتی و غیر دولتی باز بود! یکدفعه همه میچپیدن تو ادارهها و هر جایی که درش باز بود! یکی از بچهها تو یه اداره خصوصی تو میدون هفتتیر کار میکنه، میگفت رییس شرکتمون حزبالهی خفن ولی میگفت درو باز بذارید این دیوونهها بیان تو کتک نخورند!
مناظر جالبی بود. انگار ملت اومده بودن سیزده بدر! دختر و پسرها دست تو دست هم و تو جمعهای چهار پنج نفره واسه خودشون میگشتن و تا یه ذره بوی اشک آور میاومد همگی با هم سیگار روشن میکردند! جالب اینجاست که بعدا شنیدم دو تا از دوستان (!) که یکیشون بسیجیه و یکیشون طرفدار جنبش سبز با هم از میدون نوبنیاد راه افتادند به سمت هفتتیر و تو هفتتیر محترمانه از هم خداحافظی کردند و برای همدیگه آرزوی موفقیت کردند و یکی رفته طرف مردمی که شعار میدادند و اون یکی رفته طرف بسیجیها! از اینکه این دو تا دوست شفیق چقدر همدیگه رو زدند خبری در دست نیست ولی ظاهرشون نشون میده که هر دو تخلیه روحی شدند! یکی دیگه از دوستهای جنبش سبزیم میگفت بسیجیها که اومدند، نیروی انتظامی خودش فراریمون میداد، خانومش گفت نه بابا چرا دروغ میگی؟ خودت قبلش چقدر از نیروی انتظامی کتک خوردی؟
گفتم حالا چقدر زدید؟ دختره خندید و گفت: یکیشون رو بد زدم ولی اونا هم منو زدند! این بابا(منظورش آقاشون بود!) نیومد نجاتم بده، رفتیم خونه تا خورد زدمش!
بالاخره خودم رو رسوندم بهارستان و مجلس تعطیل شد، دوباره برگشتم هفتتیر. طرفهای بعد از ظهر بود و تا حد زیادی خلوت شده بود. منم که داغون، رو موتور هوا خورده بود به کلهم سرما خورده بودم. کلی راه رو دوباره تا میرزای شیرازی پیاده رفتم. ماشین همچنان وسط خیابون بود! شانس من آقا موتوریه همون 3000 تومن رو هم ازم گرفته بود و اگه نمیرسیدم به ماشین تو خیابون از فرط استخون درد و سرماخوردگی میمردم! این بود از خاطرات یک روز پرهیجان!
